چیزی را گم کرده ام. نمی دانم شاید بخشی از خودم را بخشی از زندگی یا خاطراتم را فقط یک تصویر در ذهنم می گردد و آن خنده ی مخصوصی است
خنده ای با صدا که سرش را کمی کج می می کرد و چشمانش را پایین می انداخت و با صدایی گرفته می خندید و با نفسی طولانی بیرون می داد چشمانش هم می خندید و شانه هایش تکان می خورد. او از خوشمزگی هر چیزی که تعریف می کردید می خندید دستش را روی بینی اش می گذاشت و با صدایی خاص می خندید
ومن این خنده را گم کرده ام
با اینکه تصویرش لحظه ای ترکم نمی کند ولی گم شده است
او رفت و خنده اش را جا گذاشت. با انکه خنده اش را جا گذاشته است ولی گمش کردم
و داستان دیگر هرگز ندیدنش نفسم را تنگ می کند
برچسب:
نویسنده: محمد حسینپور