اشک های داغ بر صورتش روان بود . دستمال را بر چهره اش کشید و دماغش رو پاک کرد . گفت :مایوس ،ناامید و شکست خورده ام . زندگی ام را مرور می کنم . فرزندانم ترکم کردند . آنها را نمی فهمم ، زندگی و افکارشان با من فرسنگ ها فاصله دارد . تنها مانده ام. دور و تنها . به خودم و تمام تلاش هایی که کرده ام فکر می کنم . این آن چیزی نبود که انتظارش را می کشیدم . این جایی که هستم آن اینده ای نبود که برای خود ارزو داشتم . این جا از ارزوی من خیلی دور است .این جایی که هستم شکست امید ها ورویا هايم است .حالا من مانده ام با یاس و نا میدی با قلبی شکسته که شاهدی شده ام بر مرگ رویاها .
دوباره رد اشک ها را ازصورتش پاک کرد .
+ نوشته شده توسط یک مادر در دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۶ و ساعت 8:50 |
برچسب:
نویسنده: محمد حسینپور
تاريخ: جمعه
20 مرداد
1396 ساعت: 15:02