مرك روياها و ارزو ها پايت را بر زمين ميخكوب مي كند . ديگر توان. رفتن نداري و هر انچه بر تو گذشته و هر انجه كرده اي كابوسي مي شود كه بر جانت مي افتد . رهايي نداري از افسوس .
اه هاي هر دمي و پي در پي رهايت نمي كنند . ديگر غريبه اي هستي كه نه خودت را مي شناسي نه عزيزانت را
قلبت را هزار پاره مي بيني وقتي همه ي زيبايي كه روزگاري براي خودت تعريف كرده اي و حالا بر باد رفته اند .
+ نوشته شده توسط یک مادر در دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۶ و ساعت 8:20 |
برچسب:
نویسنده: محمد حسینپور
تاريخ: جمعه
20 مرداد
1396 ساعت: 15:02