ندیده را دیده ام . نشنیده را شنیده ام . پهن و گسترده شده ام . دستانم رفته است نمی دانم کجاست فقط رفته است . پاهایم نیست و هست . بر همه جا گسترده شده ام . ذهنم خالی و پاک است .
الان وقت رفتن است و قتی که مرزی بین هست و نیست وجود ندارد . بر پهنه زمان پخش شده ام . و دیگر نه من هستم نه من نیستم . انچه هست در من نمی گنجد و وهمی بیش نیست .
برچسب:
نویسنده: محمد حسینپور