قطار رسيد مي داند كه نمي رسد ولي باز هم. روي پلكان مي دود پله ها جلويي بالا مي روند او پايين مي رود و پله ها بالا
فرقي نمي كند كه. هر كدام مسيرهاي مختلف طي مي كنند. نتيجه يكي است او به پايين مي رسد .
پايين رسيدن. هدف است حتما هدف پله ها هم. همين است اگر چه كه بر عكس مي بيند . .
مي رسد و قطار رفته است مي دانست . انتظار معجزه. هميشگي است . اتفاقي كه هيچوقت. رخ نمي دهد و تو هميشه منتظري و معجزه. مي نامي اش
مي ايستد از جمعيتي كه. ايستاده اند مي فهمد كه قطار روبرو رفته است
و از ازدحام جمعيت اين طرف معلوم است كه قطار به زودي مي رسد . مي ايستد . به روبرو. چشم مي دوزد
مردمي كه در جاي خود در جنبشند
او سنگ مي شود او و زمان با هم در يك لحظه سنگ مي شوند
فقط چشمانش مي بيند. حركات پاها ، دستها و لبان مردمان روبرو. را مي بيند
حركاتي كه در مردمان. روبرو. ديده مي شود را نمي فهمد
برچسب:
نویسنده: محمد حسینپور