خرید بک لینک
روبرويت ايستاده ام و به عكست چشم دوخته ام

تو از زندگي دست شسته اي و رفته اي نمي دانم كجا اما مي دانم كه رفته اي. يك رفتن خود خواسته پس چرا از چشمانم باران اشك مي بارد . چشماتم علي رغم رفتن خود خواسته ات مي بارد

چرا ؟

نمي دانم

فقط مي دانم مادرت دلتنك توست مي دانم. قدم هايت را جستجو مي كند نفس هايت را مي طلبد

تو از زندكي دست شسته اي و رفته اي. و نمي فهمم چرا ؟ من هرگز تو رو نديدم پس از رفتنت شنيد م كه بي قرار بوده اي

افسردگي شديد داشته اي

همه مي كويند كه نبايد با مادرت چنين مي كردي ولي كسي نمي گويد چرا با خود چنين كرده اي

خودت را از هستي ازاد كرده اي و ما با چشمان اشك بار روبروي تو يي كه نمي دانيم هستي يا نه ايستاده ايم

اين عادت ديرين ماست كه رفتگان عزيز و در خور احترام مي شوند

حتي تو كه زندگي را به هيچ گرفتي و بدون كوچكترين ترديد بي شك رفتي و جاي خالي خود را جا كذاشتي

برچسب: نویسنده: محمد حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 15:45

صفحه بندی