خرید بک لینک
روبروي كتابفروشي ايستاده بودم و دونه دونه كتابها و عناوين شون رو مي خوندم

در قسمت سمت راست ويترين تقريبا همه ي كتاب هاي علي اشرف درويشيان بود چنا ن با دقت عنوان ها را نگاه مي كردم كه خودم هم به شك افتادم كه نكنه مي خوام برم توي كتاب فروشي كتاب يا كتابهايي بخرم و زير بغلم بزنم و بيام بيرون

نه

من فقط مي خواستم وقتم بگذرد انجا ايستاده بودم و با تمام قوا در حال قتل عام وقت بود م ثانيه ها و دقیقه ها را مي كشتم تا زمان بگذرد

صبح كه از خانه زده بودم بيرون چند تا كار داشتم براي اطمينان از
اينكه به همه انها برسم و سر ساعت ٨:٤٥هم به سمت موسسه بروم نيم ساعت زودتر از موقع معمول بيرون امدم
و همه ي كارها خيلي كمتر از انچه بر اورد كرده بود. زمان برد و حالا ساعت ٨:١٥ بودكارها تمام شده بود و نيم ساعتي هم وقت باقي مانده بود نيم ساعتي كه بايد كشته مي شد.

حكم مامور اعدامي رو پيدا كرده بودم كه كلاه مشكي سرش كرده و فقط دو تا سوراخ براي چشماش بازه و در حال انداختن طناب دار بر گردن زمان بود زمان هم بدون كوچكترين ترسي به من چشم دوخته بود و بر و بر مصرانه نگاهم مي كرد من چشمانم را دزديدم هميشه از اينكه براي كارهام وقت كم مي اوردم شاكي بودم وقتي كه خونه هستم و سرم تو اشپزخونه گرمه يه هو به ساعت نگاهي مي اندازم ومي بينم ساعتها مشغول بوده ام و هنوز هم كلي كار دارم هنوز پلو رو دم نكرده و دخترک از خواب بيدار ميشه و اولين كاري كه مي كنه مياد سر گاز مي پرسه مامان ناهار نداريم ؟ناهار اماده نيست ؟

ومن به خودم لعنت مي فرستم و ميكم كاش كمي زودتر از خواب بيدار شده بودم كاش زودتر تو اشپزخونه اومده بودم و اونوقت سرعتم رو بيشتر مي كنم و هر كدوم در حال تنه زدن به هم هستيم تا اون يكي جلو نزنه و هميشه اين ساعته كه برنده مي شه و من هميشه وقت كم ميارم و حالا من جلوي ويترين كنابفروشي ايستاده ام و ساعت مچي ام رو نگاهي مي اندازم كه اصلا تكان نمي خورد كش مي ايد و كند تر از هميشه مي زند .دوباره از اول عنوان كتابها رو مي خونم

سالهاي ابري

سلول ١٨

از دارد تا ندارددوباره براورد كردم كه اكر عنوان ١٥ تا كتاب رو بخونم كه هر كدام ٣٠ ثانيه طول بكشه حدود ٨ دقيقه مي شه و فكر كردم اي كاش ويترين كتابفروشي ها خيلي بزرك بودكه البته اين كنابفروشي تقاطع فاطمي ولي عصر از اين نظر خوبه و ويترين بزركي داره ولي فقط سمت راستش كتاب چيده و سمت چپ و دكور ميز و فنجون قهوه كذاشته چه مي دونست كه كسي مياد تا براي كشتن وقت زل بزنه به ويترين و خودش رو خيلي مشتاق نشون بده فايده نداشت

و به سمت جنوب ولي عصر راه افتادم فكر كردم ٥ دقيقه برم سمت جنوب و بعد ٥ دقيقه برگردم به سمت شمال خودش ١٠دقيقه مي شد و كار تمام بودراه افتادم ولي خيلي اهسته

كه خوردم به نرده هاي سبز رنگي كه راه به خيابان را بسته بود برگشتم و دست از اين جدال بي فايده برداشتم دوباره زمان پيروز شده بود و قدرتمندانه به من خنديد كه شكست خورده ام زمان را نه مي شد تلف كرد نه مي شد كشت نه مي شد بهش پيروز شد زمان در من و بر من مي گذشت و سر سختانه اعمال قدرت مي كرد.

برچسب: نویسنده: محمد حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 15:45

صفحه بندی