خرید بک لینک
به دم پايي اش اشاره كرد و كفت پاره شده است . نگاهش به عمو علي بود و مي خنديد.

سرش رو روي صندلي تكيه داده بود قلبش هزار تا مي زد . همه چي دور سرش چرخ مي خورد مثل چرخ دوچرخه اي كه امروز روي برگ هاي خشك پاييزي مي چرخيد . بادي كه به صورتش مي خورد و فكر هايي كه هر دم تغيير شكل مي داد . دست راستش رو روي پيشاني و دست چپ اش روي صندلي راننده بود . وقتي اون همه پله رو ديد فغانش بلند شد و گفت من چطوري اينهمه. پله رو بايين بيام؟ شنيد

خوب مي خواهي تو نيا من مي رم تو برو تو ماشين بشين و من مي رم

او هم رفت. دو دل بود ولي از اينكه نرفته بود راضي تر بود چراغ ماشين ها كه يكي يكي رد مي شدن توي صورتش مي خورد. دلشوره ، درد زانوش همين نيم ساعت پيش كه توي كوچه بدو بدو مي كرد خورد زمين و به خودش گفته بود. اين روزها روز من نيست

همه اش بد بياري . ولي بد بياري چي بود ، خوردن زمين ، خريدهاي بي خودي ، يك و بدو هاي بي وفقه و بي حاصل ، دلشوره هاي بي امان يا همين دل پيچه اي كه وادارش كرده بود تا خونه بدود و زمين خورده بود؟اينها بد بياري هاش بودن

پس اكر تو هم فقط يه دم پايي داشتي كه اون هم پاره بود چي ؟ اون پسرك خندان با يك دمبايي پاره چي

وقتي كه چشمش به عمو علي بود و مي خواست به پدرش زنك بزنه تا بياد دنبالش تا با هم برن سر كار

باز هم صداي فلبش رو مي شنيد تند و محكم

ولي خودش اصلا محكم نبود متزلزل و اشفته و گيج و بي قرار

برچسب: نویسنده: محمد حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 15:45

صفحه بندی