سست و لخت است چشمانش مات زده است ، جايي را نمي بيند
ذهنش قفل شده است
فقط چشمان دوخته به يك نقطه نشان از بودن دارد . او نيست . رفته است .
روي صندلي لم داده و تكان نمي خورد . بايد بلند شود و برود منتظرش هستند ولي نمي تواند .
به دستش نگاهي مي اندازد و چيزي نمي گويد و تتو را ديده و نديده مي شنود كه اين تتو رو مي خواستم پاك كنم نشد
مي گويد مهم نيست از تتو بدش نمي ايد . ولي دروغ گفته بود هيچوقت تتو را دوست نداشت
همهمه و سرو صداي بچه ها او را به خود مي اورد و تكاني مي خورد و به راه مي افتد
برچسب:
نویسنده: محمد حسینپور