خواب مادر بزرگم را ديدم خواب ديدم در جايي شبيه حوض غوطه ور است سفيد و شيري رنگ بود چشمانش را باز كرد اصلا شبيه اخرين باري كه ديده بودمش نبود . شبيه عكس هايش هم نبود در خواب مي دانستم كه نيست ولي وقتي چشمهايش را باز كرد و تقاضاي لباس كرد ديگر نگفتم تو كه رفته اي ! حالا چرا امده اي ؟ لباس اورديم تنش را هنوز لاغر و نحيف بود لباس پوشانديم و موهايش را شانه زديم . گفت موهايم را كوتاه كنيد و صورتش مانند پنبه سفيد بود . از كجا برگشته بود ؟ نمي دانم . ولي وقتي چشمان درشت و گودش را در اب كه غوطه ور بود را باز كرد زنده بود زنده و روشن .
لباس پوشيده و با موهايي رو شانه ريخته خوشحال نبود ارام بود.
نمي دانم چرا چنين خوابي را ديدم وقتي دراز كشيدم و به اين خواب فكر مي كردم دستانم رفتند بلند و كشيده شدند و رفتند من پخش شدم هر بخش از تنم مي رفت و مي ديم كه از من جدا مي شوند مانند شاخه هايي كه به باريكي ريسماني شده اند از من دور مي شدند و همه ي بدنم از سمت راست به سرعت از من دور مي شدند و مي رفتند فقط خط نازكي از سمت چپ تنم باقي ماند من منتشر شدم .
من از خود دور شدم و رفتم انچه كه مي ديدم رفتني به سرعت بود
من ساعتي بعد جمع شده و در هم رفته از جاي بلند و شدم و به راه افتادم هيچ نبود و همه چي بود .
برچسب:
نویسنده: محمد حسینپور
تاريخ: سه
شنبه
29 آبان
1397 ساعت: 23:23