او رفت دیگر نبود . گوشش چیزی نمی شنید او نبود که بشنود و ببیند او رفته بود و جای خالی اش همه جا پر شده بود نمی دانست که نیست نمی فهمید که نیست انگار هیچ وقت نبوده است . نه چیزی را می دید و نه چیزی را می فهمید .لمس کردن چیزی رخ نمی داد . همهمه و شلوغی نشان از نبودن اش را نمی داد . جمعیت در حال رفت و آمد بود بدون آنکه به نیستی او اهمیتی بدهد . درها باز می شد و دوباره بسته می شد. صدا ها درهم و گنگ بود و او رفته بود . نسیمی که از بیرون می آمد خنک و سرد بود او حتی سردی این نسیم را هم نمی فهمید . دیگر نه گوشی داشت نه دهانی .
یکی بود از همه هیچی بود از هیچ . همه چی بود و نبود .
برچسب:
نویسنده: محمد حسینپور