خرید بک لینک
ایستگاه شلوغ بود و پرجمعیت هر کسی طرفی می رفت و او فقط می دوید با کوله ای که پشتش بود می دوید و به سمت درب های قطار می رفت دیر نکرده بود ولی خیال می کرد دیر شده او همیشه فکر می کرد دیرش شده و وقت تنگ است . به سرعت از پله بالا رفت و خودش را از سکوی ایستگاه بالابرده و درون قطار انداخت .

او رفت دیگر نبود . گوشش چیزی نمی شنید او نبود که بشنود و ببیند او رفته بود و جای خالی اش همه جا پر شده بود نمی دانست که نیست نمی فهمید که نیست انگار هیچ وقت نبوده است . نه چیزی را می دید و نه چیزی را می فهمید .لمس کردن چیزی رخ نمی داد . همهمه و شلوغی نشان از نبودن اش را نمی داد . جمعیت در حال رفت و آمد بود بدون آنکه به نیستی او اهمیتی بدهد . درها باز می شد و دوباره بسته می شد. صدا ها درهم و گنگ بود و او رفته بود . نسیمی که از بیرون می آمد خنک و سرد بود او حتی سردی این نسیم را هم نمی فهمید . دیگر نه گوشی داشت نه دهانی .

یکی بود از همه هیچی بود از هیچ . همه چی بود و نبود .

برچسب: نویسنده: محمد حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 11:18

صفحه بندی