خرید بک لینک
روی تشک می خزد و به آرامی بالش را مرتب می کند و سرش را روی آن می گذارد. با سختی چشمانش را می بندد. امن ترین و آرام ترین جای دنیا همین جاست . اگر بخوابم . اگر بخوابم و دیگر بیدار نشوم . اگر به خواب بروم و آرام بگیرم برای همیشه آرام بگیرم . به خواب رفتن ؟ کجا می رود ؟ همین که آرام باشد و دغدغه سراغش نیاید کافی است . نمی داند از کی و چه وقت با خود گویی را شروع کرده نمی داند از کی دغدغه هایش تمامی ندارد . این آرامش و سکوت دلچسب و راضی کننده است . من که همه ی روز در سکوتم من که جز با خود با کسی حرف نمی زنم . پس این بالش چه ارمغانی برای من می آورد که دیگر نمی خواهم سر از بالین بردارم ؟ قلبش آرام گرفته به هیچ نمی اندیشد . این بهترین هدیه ای است که به او می دهد . و این آرزو که ابدی شود. او می رود .

دوباره وقتی چشمانش را باز می کند یک روز دیگر با همه ی سنگینی اش روی سرش آوار می شود ؟ چه کند ؟ سنگینی روز ،سنگینی کارهای نکرده ، سنگینی دلشوره ها و دغدغه ها ی بی پایان

گشتن و نیافتن نگاه و صدای مادر . مادرش چند روزی بی خبر رفته بود .

برچسب: نویسنده: محمد حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 11:18

صفحه بندی