خوب سرم رو با گوشی ام گرم کردم می دونستم حالا حالا ها سر جام هستم از روبرو پسر نوجوانی با یک کارتون جعبه دستمال کاغذی به سمت ماشین می امد . خوب سرم رو بیشتر در گوشی فرو بردم .
نمی خواستم بیاید و با التماس ازم بخواهد که چیزی بخرم .
یه تقه ای به شیشه زد و من بدون اینکه سرم رو بالا بیارم ؛ بازم با گوشی ام سر گرم بودم . مثل فروشنده های دیگه سر چهار راه ها سماجت نکرد و راه افتاد و رفت .
من تعجب کرده از شیشه عقب پسرک را دیدم . نوجوان لاغر اندامی بود و کارتونی به دست به عقب می رفت . به هر ماشینی یه دستمال نشان می داد و رد می شد.
لابه لای صف طولانی ماشین ها حرکت می کرد . عجله داشت و تند و تند را ه می رفت انگار انتظار داشت کسی ازش دستمال نخرد . پشیمان شدم . شیشه را پایین کشیده و دستم رو با کیف پولم بیرون بردم . پسرک حتی به پشت سرش هم نگاه نکرد و به انتهای صف ماشینها می رفت .
برچسب: چهارراه استانبول,چهارراه ولیعصر,چهارراه قصر,چهارراه کالج,چهارراه سیروس,چهارراه لشگر,چهار راه گلوبندک,چهارراه پاسداران,چهارراه به انگلیسی,چهارراه فرمانیه,
نویسنده: محمد حسینپور