شنیدن حرفهای مگو . نفسم بند امده بود حس خفگی داشتم انگار هیچ هوایی وجود نداشت .
ادامه داد :پدرم مرا خیلی دوست داشت فرزند اول بودم مادرم همیشه سرش به کار گرم بود وقتی از سر کار بر می گشت می رفت توی اشپزخانه هیچ وقت از من و درسهام نمی پرسید حتما می دانست می خوانم .
دلم می خواست دیگر از پدرش نگوید می خواستم فقط از مادرش بگوید تا جلسه تمام شود یا مشاور از من چیزی بخواهد تا بروم و دیگر برنگردم . ولی باز از پدر گفت و از بعد از ظهرهای جمعه ،...
از کارهای بی وقفه مادر و محبت های بی پایان پدر
سرش پایین بود و به پایین بودن اصرار داشت سن و سالش از این حرفها گذشته بود خود را مقصر می دانست و پدر را تبرئه می کرد .دوباره نفس عمیقی کشید و گفت این حرفها را برای اولین بار می گوید می خواهد پدرش ارام بگیرد. می گفت وقتی کسی بمیرد همه ی گناهانش پاک می شود . اگر پاک شده بود پس چرا او رو صندلی نشسته و در حال گفتن گناهان پدرش بود ؟ می گفت گیج شده ام نمی شود داروی به من بدهی تا این خاطرات را پاک کنم . اتاق سرد شده بودگفت تشنگی و خشکی گلو اذیتش می کند ولی نمی خواهد اب بخورد می ترسید همه انچه قرار است بیرون بریزد با خوردن اب به درون برگردد. دوباره همان هایی که گفته بود را تکرار کرد و ادامه داد از خودش منزجر است ای کاش مثل برادرانم پسر می شدم .
برچسب:
نویسنده: محمد حسینپور