خرید بک لینک
توپی دستانش را روی کف صندلی فشار می داد و زانوانش را به هم چسبانده بودخیلی جوان نبود ولی جوانانه شرمگین بود طوری روی صندلی نشسته بود که انگار همین الان بلند می شود یه جوری نیم خیز بود فشار دستانش برای بلند شدن اماده نشانش می داد . اصلا به روبروی خودش نگاهی نمی کرد انگار که تنهاست . یا انگار با خودش حرف می زند سکوت های طولانی داشت مشاور هم هیچ نمی گفت . شاید گردنش درد گرفته بود که سرش را بالا اورد انگار برای اولین بار مرا دیده بود چشمانش خالی بود زود سرم را دزدیدم انگار من از انچه شنیده بودم خجل زده بودم حال مجرمی را داشتم که جرمم شنیدن بود .

شنیدن حرفهای مگو . نفسم بند امده بود حس خفگی داشتم انگار هیچ هوایی وجود نداشت .

ادامه داد :پدرم مرا خیلی دوست داشت فرزند اول بودم مادرم همیشه سرش به کار گرم بود وقتی از سر کار بر می گشت می رفت توی اشپزخانه هیچ وقت از من و درسهام نمی پرسید حتما می دانست می خوانم .

دلم می خواست دیگر از پدرش نگوید می خواستم فقط از مادرش بگوید تا جلسه تمام شود یا مشاور از من چیزی بخواهد تا بروم و دیگر برنگردم . ولی باز از پدر گفت و از بعد از ظهرهای جمعه ،...

از کارهای بی وقفه مادر و محبت های بی پایان پدر

سرش پایین بود و به پایین بودن اصرار داشت سن و سالش از این حرفها گذشته بود خود را مقصر می دانست و پدر را تبرئه می کرد .دوباره نفس عمیقی کشید و گفت این حرفها را برای اولین بار می گوید می خواهد پدرش ارام بگیرد. می گفت وقتی کسی بمیرد همه ی گناهانش پاک می شود . اگر پاک شده بود پس چرا او رو صندلی نشسته و در حال گفتن گناهان پدرش بود ؟ می گفت گیج شده ام نمی شود داروی به من بدهی تا این خاطرات را پاک کنم . اتاق سرد شده بودگفت تشنگی و خشکی گلو اذیتش می کند ولی نمی خواهد اب بخورد می ترسید همه انچه قرار است بیرون بریزد با خوردن اب به درون برگردد. دوباره همان هایی که گفته بود را تکرار کرد و ادامه داد از خودش منزجر است ای کاش مثل برادرانم پسر می شدم .

برچسب: نویسنده: محمد حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 11:18

صفحه بندی