خواهرم ،خواهر کوچکترم که مدتهاست نمی تواند راه برود مثل قرقی می دوید . می دوید و من اصلا از دویدنش تعجب نمی کردم . پس بهش گفتم بیا با هم برویم گفت: نه بهتر است که با برادرم برود او مدتها ست حرفهای مرا گوش نمی کند . مادر بزرگ عروس گفت نروید خیلی زود است فردا بیایید تا برویم خانه عروس گفتیم :نه نمی توانیم بیاییم چون ما دیگه کادومون را داده ایم یعنی زن داداشم بهش گفت من برای اینکه پیش مادر بزرگ عروس باشم هیچ نگفتم سکوت کردم . مادر بزرگ عروس با بچه هایش نرفت و گفت که با ما می آید . من بهش گفتم: بیا ،بیا با ما برویم قبول کرد . عروسی شلوغ و پلوغ که هر کسی از طرفی می رفت و من به سمت ماشین همراه با مادر بزرگ عروس .
او می گفت و اصرار داشت ولی ما امتناع می کردیم خوب زن داداش من حق داشت مگه همه نمی روند خانه عروس تا کادو بدهند خوب ما که کادو داده بودیم . مادر بزرگ عروس از اصرار خسته نمی شد. او با من قدم بر می داشت سرحال و سرزنده بود و من هیچ تعجب نکردم حتی از دویدن خواهرم هم متعجب نبودم خوب مگه میشه تو خواب تعجب کرد؟
برچسب:
نویسنده: محمد حسینپور