خرید بک لینک
عروسی بود . عروسی شلوغ و پر هیاهویی بود . تکراری بود در واقع اصل عروسی هفته قبل بود ولی این یکی هم تکرار همان قبلی . یه فرق دیگری هم داشت و اون اینکه توی عروسی دیشب مادر بزرگ عروس هم حضور بود . سر حال و سر زنده چقدر هم دور و بر من می پلکید و من قربان صدقه اش می رفتم بهش گفتم : خیلی جات تو عروسی خالی بود اخه او سالها ست که سفر کرده است و در عالم ما نیست .ولی دیشب بود پس من می توانستم همه چی بهش بگویم عروسی شلوغ بود همه ی خانواده ام بودند درست مثل هفته قبل .

خواهرم ،خواهر کوچکترم که مدتهاست نمی تواند راه برود مثل قرقی می دوید . می دوید و من اصلا از دویدنش تعجب نمی کردم . پس بهش گفتم بیا با هم برویم گفت: نه بهتر است که با برادرم برود او مدتها ست حرفهای مرا گوش نمی کند . مادر بزرگ عروس گفت نروید خیلی زود است فردا بیایید تا برویم خانه عروس گفتیم :نه نمی توانیم بیاییم چون ما دیگه کادومون را داده ایم یعنی زن داداشم بهش گفت من برای اینکه پیش مادر بزرگ عروس باشم هیچ نگفتم سکوت کردم . مادر بزرگ عروس با بچه هایش نرفت و گفت که با ما می آید . من بهش گفتم: بیا ،بیا با ما برویم قبول کرد . عروسی شلوغ و پلوغ که هر کسی از طرفی می رفت و من به سمت ماشین همراه با مادر بزرگ عروس .

او می گفت و اصرار داشت ولی ما امتناع می کردیم خوب زن داداش من حق داشت مگه همه نمی روند خانه عروس تا کادو بدهند خوب ما که کادو داده بودیم . مادر بزرگ عروس از اصرار خسته نمی شد. او با من قدم بر می داشت سرحال و سرزنده بود و من هیچ تعجب نکردم حتی از دویدن خواهرم هم متعجب نبودم خوب مگه میشه تو خواب تعجب کرد؟

برچسب: نویسنده: محمد حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 11:18

صفحه بندی