خوب من براش سال نو رو تبریک گفتم پیام دادم ولی جوابی نداده احتمالا میذارم به حساب اینکه سرش خیلی شلوغه من هم که خیلی حالم خوب نیست . هر روز پیاده روی میکنم و چربی رو از غذام حذف کرده ام ولی وقتی که راه می روم نفسم تنگ میشه و کم میارم حالم خوب نیست پسر نباید فکر کنه که من به حمایت و توجه اش نیاز دارم ؟ خوب فکر می کنم که به خاطر مشکلاتی که با مادرش دارم او هم به تبع او کاری به من نداره . حتی من از زن و بچه اش هم خبری ندارم حتی نذاشت من آدرس خونه مادر زنش رو بفهمم من هم کنجکاوی نکردم دیدم دلش نمی خواد به من آدرسی از خانواده زنش بده من هم سر به سرش نذاشتم و گفتم بذار راحت باشه . ولی من الان به توجه پسر نیاز دارم . درسته منو برد دکتر و با مراقبت های او جراحی کردم و خیلی موقع جراحی عمل قلبم مراقبت کرد ازم ولی حالا چی ؟ حتی جواب پیام مرا نداده است . نمی دونم چکار می کنه و تا کجا کارهاش رو کرده یه خبری از خودش به من بده او که نباید پدرش رو ندیده بگیره و بی توجهی کنه . صداش خسته و آرام و محزون بود . این صدا ، صدای یک مرد قوی که همیشه بود را نشان نمی داد . صداش دلشکسته بود . کاری نمی شد کرد.
برچسب:
نویسنده: محمد حسینپور