آنها از يكديگر بيزار بودند و در هم آميختند
نياكانم را مي گويم
سراسر خشم و نفرت بودند
چگونه. آرامش و صلح را در بستر خشم مي توان كاشت ؟
نياكانم را مي گويم
چگونه مرا در دست گرفتند و بر من چون سنگ قلاب نگريستند
مادرانم را مي گويم چگونه چماقشان را بالاي سر گرفتند ؟
چگونه مي توان صلح را در بستر خشم و نفرت بيرون كشيد
بيزاري را پراكندند
دلفسردگي ، خشم ، نفرت را در جامي ريختند و سر كشيدند و فرياد براوردند كه تنهايند
فرياد كشيدند كه حامي مي خواهند
آنها بر خود و ديگري نفرت و بيزاري پراكندند و خشم و نفرت دامنشان را گرفت
خلاصي نيست
راهي نيست
راهي براي خود بيرون كشيدني نيست
برچسب:
نویسنده: محمد حسینپور