او ديگر شبيه خودش نبود در واقع شبيه هيچ كس نبود . چشمانش تقريبا بسته بود. چشماني بي فروغ. دهاني بدون دندان و باز كه هر از گاهي ناله اي از ان خارج مي شد. دوتا لوله اويزان بود يكي از بيني براي غذا خوردن و ديكري براي خروج ادرار
تني نحيف ، لاغر. تقريبا پوست و استخوان.
هيچ كنترلي بر تنش. نداشت باور نمي شد كرد انچه روي تخت افتاده است همان مرد قوي و سالمي است كه هميشه محكم و بلند حرف مي زد در همه ي امور تخصص داشت به ويژه در حوزه املاك .خود را متخصص خريد اپارتمان در تهران مي دانست او زماني بدون توجه به اطرافيان يك سره از هوش و درايتش مي كفت كه چكونه براي فرزندانش خانه خريده است
او حالا فقط صدايي شبيه ناله از حلقش خارج مي شد ولي انچه من مي ديدم كه يك سره حالم را دگرگون كرده بود با انچه دخترش مي ديد بسيار فاصله داشت
دخترش قربان صدقه اش مي رفت باهاش حرف مي زد و ازش نظر خواهي مي كرد كه چه چيزي دوست دارد كه بخورد مي دانست كه پدر حرف نمي تواند بزند ولي او مي پرسيد اصلا مهم نبود او مي دانست كه چه مي كند
سر و دستش را با عشق نوازش مي كرد و دور و برش مي پلكيد. سرنگ بزرگي را پر از مايعي كه مي گفت غذاي ميكس شده است را وارد لوله مي كرد وهمانطور از بهبود شرايط پدر به خودش مي گفت انكار مي خواست به پدر بكويد نكران نباشد حتما بهتر مي شود او تكه گوشت را. بلند مي كرد پشت كمرش را بالش بزرك و محكمي مي گذاشت و همه ي كارها را يكسره به تنهايي انجام مي داد. از اينهمه كار لذت مي برد براي او پدر همان پدر بود اگر چه اصلا شبيه اش نبود
برچسب:
نویسنده: محمد حسینپور