خرید بک لینک

خدا راشکر انگشتانم حافظه داشتن و آنها می دانستند روی کدام کلید ها سرازیر شوند .

جریان از این قرار است که امروز صبح می خواستم در این ص چیزی بنویسم و نمی خواستم سر لب تابم بیایم . بنابراین گوشی ام را برداشتم و وارد بلگفا شدم و طبق معمول یوزرم را نوشتم ولی به پس ورد رسیدم کمی مکث کردم .

رمز ورود را یادم نبود باورم نشد سالهاست که این صفحه را باز می کنم و تاکنون این اتفاق برایم نیفتاده بود . نگران شدم چندین بار آنچه که فکر می کردم را زدم . پیغام یکی بود .

رمز عبور خطاست . گوشی را به کناری انداختم سراغ آی پد رفتم . دوباره همان تکرار شد . و من افتادم به انواع رمز ها را وارد کردم . سپس همان شد که نباید و ترسیدم . از فراموشی ترسیدم .

همه چیز را کنار گذاشتم و رفتم و کمی مراقبه کردم . کمی کارهای روزانه معمول را انجام دادم .

حالا نوبت لب تابم بود واین آخرین سنگر . اگر دوباره خطا می کردم چه می شد ؟ دوباره همه چیز را از اول وارد کردن . چه باید بکنم ؟ این فراموشی اگر تکرار شود ؟ و آمدم سراغ لب تاب و بدون آنکه کمی مکث کنم گذاشتم انگشتانم هر آنچه باید انجام می دادند و آنها درست بدون کوچکترین درنگ روی کلیدها لغزیدن و صفحه جادویی باز شد . این صفحه بسته و قفل شده از طریق حافظه انگشتانم باز شد . گاهی نباید فکر کرد . گاهی باید اعتماد کرد.

برچسب: نویسنده: محمد حسین‌پور تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 19:42

صفحه بندی