فراموشي عزيز
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/15 | ساعت: 10:00
فراموشي ، از ياد بردن ، اين نعمت نصيب هر كسي نمي شود . نه تنها نمي شود كه چقدر نزد ما هولناك و وحشتناك است . چرا از فراموشي بيمناكيم . چرا وحشت مي كنيم از اينكه از ياد ببريم ؟ مگر قرار است چه چيزي يادمان باشد ؟ در ذهن خودمان چه اندوخته ايم ؟ جز حسرت ، ناكامي ، تلخي ، افسوس با خود چه داريم ؟ غير ا...
بجنب
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/2 | ساعت: 13:58
سست و لخت است چشمانش مات زده است ، جايي را نمي بيند ذهنش قفل شده است فقط چشمان دوخته به يك نقطه نشان از بودن دارد . او نيست . رفته است . روي صندلي لم داده و تكان نمي خورد . بايد بلند شود و برود منتظرش هستند ولي نمي تواند . به دستش نگاهي مي اندازد و چيزي نمي گويد و تتو را ديده و نديده مي شنود كه اين ...
وقت
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/2 | ساعت: 13:58
ايا امكانش هست ؟ ايا ميشه كه چيزي را بخواهي يا كسي را طلب كني ؟ انقدر بخواهي كه نفست به شماره بيفته ! ميشه صداي قلبت رو تو گوشهات بشنوي ؟ صداي قلبت بلند و رسا و كوبنده ميشه نداني فقط بخواهي . طلب كني . از اعماق وجودت بخواهي و همه تلاشت رو بكني و بدوي و بري و به دست اوري ؟ يا نه ميشه گوشه اي بنشيني ا...
دم پايي پاره
◷
تاریخ انتشار: 1396/9/23 | ساعت: 15:45
به دم پايي اش اشاره كرد و كفت پاره شده است . نگاهش به عمو علي بود و مي خنديد. سرش رو روي صندلي تكيه داده بود قلبش هزار تا مي زد . همه چي دور سرش چرخ مي خورد مثل چرخ دوچرخه اي كه امروز روي برگ هاي خشك پاييزي مي چرخيد . بادي كه به صورتش مي خورد و فكر هايي كه هر دم تغيير شكل مي داد . دست راستش رو روي پ...
صبر
◷
تاریخ انتشار: 1396/9/23 | ساعت: 15:45
نمي دونم. چند ساله بودم و كلاس چندم بودم كه از ما خواسته شد تا سوره والعصر رو حفظ كنيم والعصر الي الانسان لفي خسر الي الذين امنوا و عملو صالحات و تواصوا با الحق و تواصوا به صبر هنوز هم به اساني و بدون مراجعه به سوره حفظ هستم. چقدر به نظرم اين سوره جالب بود به زمان قسم كه انسان در خسر و زيان است غير ...
ترس
◷
تاریخ انتشار: 1396/9/23 | ساعت: 15:45
ترس مي ترسم خيلي مي ترسم از انچه كه ممكنه ببينم و بفهمم مي ترسم و اين دل و جانم را مي لرزاند . دنبال يه جاي امن و مطمئن مي گردم . تنها جايي كه مي شناسم كنار تو و روي مبلي است كه به ديوار تكيه كرده است . اينجا امن ترين جاي دنيا براي من است . اگر از اينجا بلند شوم و بروم بعيد است كه بتوانم قرار بيابم ...
دانش
◷
تاریخ انتشار: 1396/9/23 | ساعت: 15:45
دانستن ، فهميدن چيزي ، چه كمكي به ما مي كند ؟ يا حتي خوبه بپرسم ايا به دانستن و يا فهميدن چيزي نياز داريم ؟ كي و كجا و چه وقت فهميدن و دانستن به ما براي تغيير انچه هستيم كمك كرده است ؟ انجه هستيم فرا تر از همه ي دانش دنيا است . دانسته هاي ما جايي در ذهنمان را پر مي كند يا جايي از حافظه مان را اشغال ...
نقطه ها
◷
تاریخ انتشار: 1396/9/23 | ساعت: 15:45
معمولا ما همون كاري رو مي كنيم كه دلمون مي خواد انجام بديم .ظاهرا به حرف هم گوش مي دهيم از هم مشورت مي گيريم به هم راهنمايي مي كنيم . همه ي اين گفتگو ها بي اثر است . اثر انها مانند نقاط براي واژه هاي جملات است . اگر نقطه هاي واژه ها را نگذاري باز هم جمله ها خوانده مي شود ممكن است كمي خواندن را به تع...
اعدام
◷
تاریخ انتشار: 1396/9/23 | ساعت: 15:45
روبروي كتابفروشي ايستاده بودم و دونه دونه كتابها و عناوين شون رو مي خوندم در قسمت سمت راست ويترين تقريبا همه ي كتاب هاي علي اشرف درويشيان بود چنا ن با دقت عنوان ها را نگاه مي كردم كه خودم هم به شك افتادم كه نكنه مي خوام برم توي كتاب فروشي كتاب يا كتابهايي بخرم و زير بغلم بزنم و بيام بيرون نه من فقط ...
كهنگي
◷
تاریخ انتشار: 1396/9/23 | ساعت: 15:45
كهنگي ،اين اتهام را به همه چيز و همه كس مي زنيم . نگاه كهنه، زندگي ، لباس ، افكار ،دست كهنه ،چشمان كهنه ، همه چيز را اغشته به بوي كهنگي مي كنيم . و نمي دانيم نو بودن چه دشمني با كهنگي دارد ؟ نو بودن از كجا ريشه گرفته است ؟ چرا بايد رخت كهنه را از تن در اوريم و لباس نو بپوشيم ؟ نمي دانيم آيا اصلا مي ...
مسيوليت
◷
تاریخ انتشار: 1396/9/23 | ساعت: 15:45
ما نمي فهميم كي و چه وقت به يكديگر صدمه مي زنيم و هرگز نمي فهميم در اسيب هايي كه ديگري ديده است چقدر موثر بوده ايم . ما هميشه صدمه هايي كه ديده ايم زخم هايي كه خورده ايم را به خاطر مي اوريم . زخم ها يي كه زده ايم را نه مي فهميم و نه باور داريم . حتي نمك هايي را كه بر زخم زده ايم را متوجه نيستيم . ما...
پوچي
◷
تاریخ انتشار: 1396/9/23 | ساعت: 15:45
روبرويت ايستاده ام و به عكست چشم دوخته ام تو از زندگي دست شسته اي و رفته اي نمي دانم كجا اما مي دانم كه رفته اي. يك رفتن خود خواسته پس چرا از چشمانم باران اشك مي بارد . چشماتم علي رغم رفتن خود خواسته ات مي بارد چرا ؟ نمي دانم فقط مي دانم مادرت دلتنك توست مي دانم. قدم هايت را جستجو مي كند نفس هايت را...
حركت
◷
تاریخ انتشار: 1396/9/23 | ساعت: 15:45
پله ها را دو تا يكي پايين مي دود . به سرعت مي دود . از انتهاي پلكان به راست مي پيچد و به طرف پلكان ديگر مي دود صداي سوت قطار را مي شنود ، قطار رسيد مي داند كه نمي رسد ولي باز هم. روي پلكان مي دود پله ها جلويي بالا مي روند او پايين مي رود و پله ها بالا فرقي نمي كند كه. هر كدام مسيرهاي مختلف طي مي كنن...
دايره وار
◷
تاریخ انتشار: 1396/6/3 | ساعت: 23:46
به دور خود مي گردد،مي رقصد ، انقدر مي گردد كه زير پايش را خالي مي كند ، دايره وار مي رقصد ، مي گردد . دستانش را. دو طرف تنش كشيده است. دستانش باز و كشيده است. ، در اين رقص، با درختان ، ديوارها ، سنك وزمين يكي شده است. از او فقط چرخشي دايره وار. دور خودش ، براي خودش مي بيني . او انقدر مي گردد كه بر ز...
ناکجا اباد
◷
تاریخ انتشار: 1396/6/3 | ساعت: 23:46
جایی هستیم که نباید باشیم ؛راهی رو می رویم که نباید برویم ؛کاری را می کنیم که نباید بکنیم . شغلی رو داریم که نباید داشته باشیم . افکار ،زندگی ،دوستان ،روابط همه در اشتباهی بزرگ چرخ می خورد . فقط اشتباه است که نام زندگی به خود گرفته . + نوشته شده توسط یک مادر در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ و ساعت 3:3...
اختیار
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/20 | ساعت: 15:02
بستری فراهم شده است . جایی ،مکانی ، فضایی داری . چقدر اتفاقات این فضا را برای تو ساخته است ؟ چقدر فضایی که داری اتفاقات و حوادث را برای تو رقم زده است ؟ میگن سه چهارم زندگی در اختیار تو نیست ولی انقدری که در اختیار هست رو چگونه برای خود رقم زده ایم ؟ + نوشته شده توسط یک مادر در دوشنبه چهارم اردیبهشت...
دروغ عزیز
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/20 | ساعت: 15:02
مي گويند حال بد هم يه حاليه ولي در حال بد ماندن و نفس كشيدن هم حالي ديگه مي خواد.تلاش بی وقفه ، انتظار ،نا امیدی ،رنج ،بیهودگی ،خستگی ،تنهایی چه کنم های دائم . همه و همه بر تن و جانت تازیانه می زند. و تو در حال بد می مانی و ادامه می دهی و تنها راهی که برایت درخشان و روشن می ماند همان فریب
برادرم خسرو
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/20 | ساعت: 15:02
فیلم برادرم خسرو رادیدم . خسرو فرزند و برادر همه ی ماست . فرزندی که آسیبی جدی وعمیق دیده است . هرکدام از ما پدر و مادر ها مسئول تک تک صدمه هایی هستیم که بر تن و جانش زده ایم زمانی که بر خیال و ارزو هایش بند بسته ایم . دستان خود را زمانی برداشته ایم که به حمایت ما نیازمند بوده است. به ا
گستردگی
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/20 | ساعت: 15:02
ذهنم را خالی کرده ام . رفته ام . نیستم . هیچ است و هیچ نیست . ذهنم ساکت است . در همه جا گسترده شدم با همه چیز رفته ام . بر هیچ نشسته ام . نه چیزی می شنوم و نه چیزی می بینم . ندیده را دیده ام . نشنیده را شنیده ام . پهن و گسترده شده ام . دستانم رفته است نمی دانم کجاست فقط رفته است . پاه
عزاداری
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/20 | ساعت: 15:02
دیر زمانی است شادی رفته است . رختی دگر تن کرده و کوچ کرده است . انچه از دل بر می اید آه و فغان است . دیر زمانی است شادی را فراموش کرده و نمی شناسیمش . چهره تغییر داده و رنگ غم گرفته است . دیر زمانی است شادی را نمی توانیم به خاطر آوریم . قلبی سرد و ذهنی شلوغ مانده است . انقدر شلوغ که همه چی در ان گم ...